تبليغاتX
 فرستاده
 

امانت

همه چیز این دنیا عاریتی است.هیچ چیز به راستی به ما تعلق ندارد تنها امانتیست در دست ما تا محک یخوریم  که چه اندازه ارزش آن را دانسته ایم و از آن استفاده بهینه کرده ایم. و این به راستی شامل همه چیز میشود از ثروت گرفته تا سلامتی واز زن و فرزند گرفته تا جان و جسم خودمان. وبشر چقدر راحت فراموش میکند که مالک اصلی کیست و او تنها امانت داری در این جهان بیش نیست.تصور کنید که دوستی انگشتری زیبا را امانت به ما میدهد تا در زمانی که در سفر است از آن نگهداری کنیم.اگر ما انگشتری را در دست کنیم و هر روز مجذوب زیبایی آن شویم و برق خیره کننده اش را به رخ دیگران بکشیم،روزی که باید آن راپس بدهیم چه خواهیم کرد؟ راحت برمیگردانیم؟ با دلخوری پس میدهیم؟از دادن امتناع میکنیم ویا برای نگهداشتن آن دست به هر کار ناشایستی میزنیم؟ با اینکه به این مطلب اعتقاد دارم اما گاهی خودم فراموش میکنم وآنوقت خداوند مهربان با تلنگری مرا به خود میآورد.چندی بود که گوشی موبایل جدیدی گرفته بودم.sony ericsson w 580i گوشی زیبایی بود با قابلیتهای متعدد.و گاه که بیکار بودم مدتها با آن سرگرم میشدم.دیروز بدون هیچ دلیل (فیزیکی)مشخصی،تمام رنگها و نوشته هایش درهم ریخت به حدی که تنها به سختی میتوانستم با آن شماره بگیرم.و این یعنی گوشی تنها به همان دردی میخورد که برای آن ساخته شده است.تماس گرفتن با دیگران.آنوقت بود که به یاد آوردم که:هر چه نپاید،دلبستگی را نشاید. و خدا را شکر کردم که این تلنگر را به گوشی من زد نه به نزدیکانم.خدایا عدالت و کرمت را شکر


 

نوشته شده توسط بزرگ در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت


بانک هستی

و اما این جهان ساخته شده از ماده و انرژیست ومقدار ماده و انرزی جهان ثابت است.علم میگوید انرژی خلق نمیشود و ار بین هم نمیرود تنها از صورتی به صورت دیگر تبدیل میشود برمن ثابت شده است که در جهان ما تنها دو نوع انرژی کلی داریم:مثبت و منفی.اگر مطلب ملکول های آب وتاثیر افکار و احساسات ما بر آن را به یاد داشته باشیم،بهتر میپذیریم که این دو نوع انرژی کنترل کننده کل هستی هستند همان که ما از آن با عنوان خوبی و بدی و خیر وشر نام میبریم.جهان ما یک بانک بزرگ انرژیست هرقدر که ما در آن سرمایه گذاری کنیم،میتوانیم برداشت کنیم و واضح است که با سپردن انرژی منفی به بانک هستی نمیتوانیم توقع برداشت انرژی مثبت داشته باشیم.بانک هستی تنها بانکی است که با سپردن میزان هرچقدر اندک ،میتوانیم به صورت نامحدود از آن برداشت کنیم اما فراموش نکنیم  که قانون این بانک این است:تا پرداخت نکنی،برداشت نخواهی کرد.این حدیث معروف را شنیده اید:من عرفه نفسه،فقد عرفه ربه...چطور میشود با شناختن خود خدا را شناخت؟ و از آن مهمتر خدای گونه شد؟میدانیم که ما خلیفه خداوند در روی زمبن هستیم و یک نماینده،اگر بخشی از اختیارات به او داده نشود که دیگر نماینده نیست.پس ما قدرت های خدایگونه داریم و از آن بیخبریم که اگر به آنها شناخت پیدا کنیم میتوانیم به کارهایی دست بزنیم که برایمان ناممکن به نظر میرسند.یک بار دیگر مرور میکنیم واین بار با این رباعی عرفانی:

ای نسخه نامه الهی که تویی***ای آیینه جمال شاهی که تویی

بیرون زتو نیست هرچه درعالم هست***از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

ما میتوانیم آدمها و جهان پیرامون خود را تفییر دهیم(به صورت نامحدود ازبانک هستی برداشت کنیم) تنها به شرط آنکه خود را تغییر دهیم(در بانک هستی سرمایه گذاری کنیم) .اینکه چگونه این کار را انجام دهیم،برای هرکس متغییر است.به عبارت دیگر هرکسی خودش باید راه خودش را پیدا کند امابرای آنکه تصوری از چگونگی آن پیدا کنیم مثالی میزنم: خانمی تعریف میکرد که درمقطعی از زندگی،دچار مشکل مالی شده بودند .در همین گیرودار،صاحبخانه هم پیغام داده بود که باید خانه زا خالی کنند وصحبت های همسرش با مالک خانه هم نتیجه ای نداده بود.خانم میگفت که شب در سکوت و تنهایی نشستم وصاحب خانه را با چهره ای بشاش و مهربان در ذهنم مجسم کرده و با  او شروع به صحبت کردم.گفتم ببین ما در چه شرایطی هستیم...همسرم بی کار شده و ما توانایی پرداخت پیش برای خانه دیگر را نداریم و همچنین امکان اضافه کردن کرایه راهم نداریم.تو که مرد خوب و انسانی نیکوکار هستی به ما فرصتی بده تا شرایطمان بهتر شود و انشاالله جبران کنیم.در تمام مدت مالک را در ذهنم مجسم میکردم که با لبخند سر تکان میدهد و با حرف های من موافق است.فردا که به او تماس گرفتم تا برای آخرین بار از او فرجه بخواهم،در کمال شگفتی دیدم که به راحتی و با مهربانی حرف های من را پذیرفت. خود من از این روش برای بهبود بخشیدن به ارتباط میان خودم و اطرافیانم استفاده کرده و نتایج شگرفی هم گرفته ام.این روش رایگان به دست نیامده است و برای رسیدن به آن بهای گزافی پرداخنه ام اما آن را رایگان در اختیار شما قرار میدهم.و آخرین نکته که کلید طلایی موفقیت در این راه است، این است:شایدهر کسی شهامت رودر رو شدن با دشمن بیرونی را داشته باشد اما همه شهامت رودر رو شدن با من واقعیشان را ندارند.پذیرفتن این که ما هم بی عیب نیستیم سخت است واز آن سخت تر پذیرفتن اینکه باید تغییرکنیم(بپردازیم تا دریافت کنیم)سخت است اما شادی رها شدن از پوسته های سخت و بدشکل منیت هر سختی را آسان خواهد کرد یقین داشته باشید


 

نوشته شده توسط بزرگ در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 5:46 موضوع | لینک ثابت


خانه

... welcome back body  این جمله ای بود که  روز اول کار،همکارانم  میگفتند.بعد با لبخند میپرسیدند خوش گذشت؟ایران چطور بود؟ ومن یک جمله برای پاسخ داشتم:گرم،شلوغ،گران ....اما  خوشایند ودلچسب.حقیقت این است که تهران به نسبت این چند سال خیلی شلوغ تر شده بود و از همه بارزتر رانندگی در این شهر بی قانون بود.فشار ترافیک مردم را وادار میکرد که از کوچکترین راه عبور استفاده کنند ودر این میان چیزی به اسم حق تقدم بی معنی بود اما جالب اینجا ست که این ترافیک در اوج بی نظمی،از نظم خاص خودش برخوردار بود! در باره گرانی حتی تا ۶-۷ برابر گرانتر شدن اجناس هم برخورد کردم وگرمای هوای آلوده هم که جای خودش را داشت.اما دیدن دوستان و آشنایان وگرمای محبتشان،خیلی زود از یادم برد که مدتی اینجا نبودم.انگار همین دیرور بود که با همین مردم همین صحبتها را داشتیم.روزها به زیبایی یک افسون میگذشت و تا چشم به هم زدم مهلت به پایان رسیده بود.در این مدت یک پیشنهاد کاری عالی داشتم.احداث باغ های میوه بر روی یک زمین ۵۰ هکتاری.کاری که همیشه عمرم در رویاهایم بود.یک زمین بزرگ در نزدیکی تهران با آب کافی و شرایط کاری ایده آل.مالک زمین (که در کانادا با هم آشنا شده بودیم)از شرایط اقتصادی خوبی برخوردار بود وایده هایش برای مکانیزه کردن زمین و انجام یک کار درست و حسابی از من هم بلند پروازانه تر بود.زمین را دیدم وشرایط را سنجیدم و مدت زیادی در باره اش فکر کردم وسرانجام پذیرفتم.وقتی جواب مثبت را دادم  پرسید از کی شروع میکنی؟جواب دادم به محض آنکه کارهایم را در تورنتو سرو سامان دادم.گفت یعنی حدودا چند وقت دیگر؟جواب دادم چیزی حدود۴الی۱۰ ماه.مکث طولانی کرد و گفت من مایل بودم که فورا شروع کنی اما این مدت خیلی زیاد است.گفتم میدانم اما به من حق بده که نتوانم زندگی که به سختی در ۴سال گذشته فراهم کرده ام رابه یک باره رها کنم.از آن گذشته باید به وضعیت اقامتم در آنجا ثباتی بدهم ومدارک تحصیلی بچه ها وهزاران چیز دیگر...خوب طبیعی بود که صحبت ما به جایی نرسد.نهایتا قرار بر این شد که وقتی کارهایم در تورنتو انجام شد دوباره با او تماس بگیرم وببینیم آیا هنوز امکان همکاری هست یا نه...

پ.ن۱:تا وقتی کانادا بودم فکر میکردم خواب هستم و وقتی چشم باز کنم در ایران خواهم بود...و در ایران بر عکس.

پ.ن۲:تمام مردم از گرانی مینالیدند و از تورم میگقتند اما مثل آب خوردن هم پول خرج میکردند بدون آنکه خم به ابرو بیاورند

پ.ن۳:بی تردید همه دوستانم پیشرفتشان درامور  کاری و اقتصادی از من بیشتر بود.همه لا اقل یک پژو۴۰۵ را داشتند.بعضی ها هم صاحبخانه شده بودند.

پ.ن۴:اما وقتی دقت میکردم میدیدم رابطه بین زن و شوهرها و حتی کل خانواده همراه با تنش و استرس است.چیزی که (بزنیم به تخته)برعکسش برای من صادق بود


 

نوشته شده توسط بزرگ در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


مرز مشترک

در میان آفتاب و دل

مرز مشترک کجاست؟

چشمهای من میزبان نقشه هاست:

نقشه ها و مرزهای روبرو

ورزهای درد ،آرزو

مرزهای مبهم خیال

مرزهای ممکن و محال

 

 

نقشه های فاصله

مرزهای خاکی و غریب

بین آفتاب و دل کشیده اند

مرزهای شرقی دلم کجاست؟

 

 

 

چشمهای من

میزبان نقشه هاست

کوه ها

روی نقشه ها سر به اوج می زنند

رودها

روی نقشه ها موج می زنند

مرزهای بین آفتاب و دل ناگهان خراب می شوند

قیصر امین پور

با تشکر از واحه عزیز که مردانگیش ازبسیاری مردها بیشتر است


 

نوشته شده توسط بزرگ در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت


تنها ترین تنها...

از روی خط صاف،تنها چند هزار کیلومتر است.از روی نقشه تنها چند سانتیمتر واز روی زمان تنها کمتر از یک شبانه روز.دنیا چه کوچک شده است. اما وقتی دوباره پایم به این خاک رسید حتی خیلی پیشتر از آن در همان فرودگاه آمستردام که باهم از آنجا به وطن برگشته بودیم،بغض گلویم را گرفته بود.وقتی رسیدم،مادرم وبرادر کوچکم به اسقبالم آمده بودند و من تنها نبودم اما شب که وارد خانه شدم،بیشتر از همه عمرم احساس تنهایی و غربت کردم . خانه مرتب و تمییز بود و همه جا ساکت و آرام اما چیزی کم داشت مثل همیشه نبود برای غلبه بر مالیخولیایی که داشت به سراغم می آمد خودم را با کامپیوتر سرگرم کردم.نمیدانم چقدر گدشت اما وقتی چشمم به پنجره افتاد، با دیدن غروب،احساسی به من دست داد که هیچ نامی برایش ندارم الا استیصال...تازه با همه وجودم جای خالی شما را حس کردم و فهمیدم بدون عزیزانم چقدر تنهایم.......

غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امیدعبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو
نیستی
که
ببینی

پ.ن:تا حالا بین شما و کسانی که دوست دارید هفت دریا فاصله بوده است؟


 

نوشته شده توسط بزرگ در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 6:43 موضوع | لینک ثابت


چشمم كه به بارگاه نورانيت مي افتد لرزه اي اندامم را فرا ميگيرد.مي ايستم و سلام ميدهم وباز با ترسي كه برگرفته از عشقي بزرگ است به راهم ادامه ميدهم.آيا آماده هستم؟آيا مهياي ورود هستم؟ ادخلي يا ملائكه المقربين؟ پا به صحن وسراي نورانيت ميگذارم و دوباره لرزي در مهره هاي پشتم احساس ميكنم واقعا چه ميكرديم اگرخداوند رحمان، ستار العيوب نبود؟ با هر گام كه نزديكتر ميشوم شوري كه در جانم است بالاتر ميگيرد آيا بيدار هستم؟ آيا اين منم كه اينجا هستم؟ از لحظه اي كه كارت دعوت نورانيت را برايمان صادر كرديد اين حس را داشته ام وگرنه ما كجا وشما كجا ؟شوريده اي از آنسوي هفت دريا رابه مهر خواندي و به لطف نواختي اين همه خوبي، فكر ظرفيت كم من را نكردي؟گوئي جان ميخواهد ازكالبد حقيرم بيرون بزند. كيست اين پنهان مرا در جان و تن؟..گام هايم مرا بي اختيار به جلو ميبرند و من با تمام وجود بغضي سركش را مهار كرده ام..هنوز نه.. آنگاه كه بر آستان مباركت به سجده رفتم، شايد...از صحن ها ،رواقها وبابها ميگذرم پا به درون حرمت ميگذارم وبا ديدن ضريح مباركت اشك بي اختيار از چشمانم ميجوشد.اي سراپا همه خوبي، آمدم تا بر آستان مباركت به خاك بيافتم ودر گوشه اين قطعه از بهشت كه خداوند با قرار دادن آن در خراسان به همه اهل جهان وخصوصا ايرانيان منت نهاد،غم دل بگويم و از خوبي و كرمي كه در فضاي حرم مقدست موج ميزند، بهره ببرم.سرانجام اين سعادت را يافتم كه به پابوست بيايم اي مولاي من...مرا درياب


 

نوشته شده توسط بزرگ در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 6:48 موضوع | لینک ثابت


شکر

محمد امین،مرخص شد.حالا میتواند دست و پایش را تا حدودی حرکت دهد.پزشکان میگویند خوب میشود اما چند ماه طول خواهد کشید.ما روز اول ورود ،اولین جایی که رفتیم دیدار او بود و از دیدن بهبود او اشک در چشمان ما جمع شده بود.خدایا هزار بار شکرت.سر فرصت از او وخانواده اش خواهم گفت تا آنها را بهتر بشناسید.از تمام عزیزانی که دعای خیر خویش را دریغ نکردند متشکریم...متشکریم


 

نوشته شده توسط بزرگ در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


حرارت

گرما بیداد میکند.هم گرمای هوا و هم گرمای محبتی که بیصبرانه انتظارش را میکشیدم.گرم است خیلی گرم و من آنقدر سرما کشیده ام تحمل این گرما گاهی از طاقتم خارج است.دوستان و عزیزانم را در آغوش میکشم واز گرمای یک محبت راستین،استخوانهایم گرم میشود وهمزمان عرق از چهار بند وجودم میجوشد.لعنت به سرمای قطبی که تحمل  گرما را از من گرفت منی که زاده جنوب بودم و دریا و آتش اسد...اما هنوز هم به خواب میماند...

پ.ن:بعد از چهار سال،بوسیدن مردها برایم غریب است!!!


 

نوشته شده توسط بزرگ در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


همایش

 

من دوست داشتم در این سفر همه شما عزیزان را از نزدیک میدیدم.حتی بر طبق سیاق سایر وبلاگنویسها که هر از گاهی در جایی همایش میگذارند ما هم این کار را میکردیم.به هر حال آی دی من و ایمیل آدرسم به شرح زیر است.هرکس که امکانش را داشت با من تماس بگیرد تا ترتیب ملاقاتی را بدهیم.البته تا اینجا دیدار با شهریار عزیز تقریبا حتمیست و سایر دوستان بسته به تمایل و امکاناتشان است

bozorg_ahletamiz@yahoo.com     bozorg_ahletamiz   

پ.ن:تنها چند ساعت بیشتر نمانده است


 

نوشته شده توسط بزرگ در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


shalamche25.jpg


 

نوشته شده توسط بزرگ در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 6:49 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting